
برف میبارد...سرمای درونم گٌر میگیرد.....قهوه ای داغ....سکوتی موذی...و...من!!!
خوشبختم که سکوت موذیانه می رود و می آید....خوشبختم که هیچ خبری نیست...خوشبختم....سالها برف باریده ست...اما هنوز رد پایت را می بینم...نیامدی نمی دانم چرا رد پایت پر نمی شود....عاشق نیستم دیگر...دردم آرام شده است....زخمم خشک شده است...جایش هست ...ببین!!!
دردم درد دیگریست....آدم بی درد مرده ست..دردم هم از توست... :دیگر عاشق نمی شوم...محبت را حس می کنم....محبت می کنم....بوسه را حس میکنم....ولی...عاشق نیستم...میدانی از کجا میدانم؟؟؟ از آنجا که دیگر دیوانه نشدم...دیوانه گی هایم را باد برد....طوفان بود وقتی رفتی...آرزوهایم...هدف هایم ...من هایم...دیوانگی هایم..دنیایم را....باد برد....من هستم هنوز...خالی...خیلی خالی....من هستم ...تمام توان را می چلانم تا ذره ای هدف شود...من شود...دنیا شود...دیوانگی شود...دود میشود..هیچ..!!!
میمیرم برای این نقطه چین هایی که میدانند خیلی هستند و هیچ نیستند.....!!!میگویند، وقتی لال میشوم...................!!!!
من هستم با یک دنیا آدم...اما هیچ صدایی نیست....لب هایم هیچ اسمی را زمزمه نمی کند...هیچ...من هستم اما خالی..............!!!!
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 5:49 توسط مخلوق
|

آیینه ام را میشکنم تا هزار هزار شود ....آیینه را میشکنم تا هزار هزار شوم ...تنهایی را کور میکنم.....بی آیینه هم میمانم..دست میکشم بر صورت در لحظه میشمارم چین های صورتم را تا دانسته باشم دلم را...دلکم تنهایی را باور کن شاید دوستی باشد برای من..برای تو...مثل مهمان ناخوانده آمد وما را فرصت فراری نشد...
آیینه! تو را می شکنم تا ترس های روزهایم را تکه تکه کنم...بی تو هم باقی میمانم.....دلم رنجیده است..
آیینه!!تو هم صادق نبودی....در تو من زیادی خوب بودم....در تو من بال داشتم و بی تو من....در تو..آسمان مال من بود و بی تو سهم من ستاره هم نیست....
دلکم...به رفتن آیینه عادت کن...به رفتن ها عادت کن...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 7:34 توسط مخلوق
|




به آن اعتقاد دارم و میدانم که رج میزنند ردیف مرا...نمی دانم چگونه، اگر لازم باشد بایت آن التماس کنم ..نه که بشکافند یا رنگ دیگر بزنند...فقط به من بگویند چگونه آن بافته شده را بر تن کنم...من نمی دانم ...باور کنید در نمی دانم هایم در حال احتقانم....رج بزنید اما منصفانه..انصاف را بر تن میکنم هر گونه که باشد اما با بی انصافی چه کنم...نمی دانید چه دردی دارم ...نمی دانید چه گره ای افتاده در راه نفسم...با دندان هم باز نمی شود....نمی دانم من گره او شده ام یا او گره من...از سکوت بیزارم...آنقدر در سکوتم صدا آویزان است که نمی دانم کدام دستاویز دعایم می شود....خدایی که در آسمان غربتم نیستی!!!..به گمانم دیگر حسابی گم شده ام...میدانم که از بغض گلویم، روی شرمسارم این را دانستی..من به یقین فریاد میزنم که از پیچ و خم های بافته ات می ترسم....بگو چه کنم...یک راه..یک روزنه..یک حرف...به خداییت وقت سکوتت نیست...سرنوشتی که میزنی به دلم بیاید..لااقل به دل خوش تن کنم این جامه جبری را...دلم یک دنیا هوا می خواهد با جامه ای که بوی انصاف دهد ...دلم در این آسمان خالی یک خدا می خواهد که سکوت نکند...دلم می لرزد برای سرنوشتم...هر رنگی زدی زدی ...فقط رنگ تنهایی نزن..عظمتت را جلال..همین.....
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 9:50 توسط مخلوق
|
در اوج پاکی هوا نفس کشیدن برایم سخت می شود...آنقدر سخت که گویی در زیر آبها شناورم و هوایی نیست....آنفدر در این پیله دست و پا زده ام که رمقی نمانده...تکیه بر باد زدن عین دیوانگیست و من همچنان دیوانه ام....
آخخخخخخخخخخخخخ....که نمیدانی سوز تنهایی تا مغز استخوانم رسیده....و چقدر بی رحمانه تنها مانده ام....
خدایا...تو که از تنهایی بیزار بودی و انسان را خلق کردی ...فکر نکردی من...آدم...تنهایی ام را چه کنم...تا کجا یدک کنم این ارابه پوسیده را...خسته شدم...به خداییت خسته شدم....چقدر از این بیدار شدن ها و به ظاهر زنده بودن ها متنفرم....و تو که میخوانی...این چرندیات خواندن ندارد...مگر انفرادی کسی را خواندن جالب است....؟؟؟
و تو که با روزها رفتی و یادها را با خود بردی...تو که بعد از نبودنت هر کس مرا دید کفاره ای انداخت....تو که زندگی برایت جریان داشت و من تنها سنگ جاری شدنت بودم...برگشتی که چه ببینی...گفته اند قاتل به صحنه جنایت بر می گردد...اما ...دیر آمدی...دیگر دلم هوس تو را ندارد...رویت را از من برگردان...شرمساریت تنها تصویر باقی مانده از ابهتت را خط خطی میکند....دلم توان این یکی را ندارد..برو همان جا که بوی زندگی میدهد..برو...
+
نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 11:56 توسط مخلوق
|
هنوز بعد از سالها دلم برایت تنگ می شود...یادم می آید که هیچکس جایت را پر نکرد...هیچکس مثل تو نمی تواند من را شکنجه دهد...من دل به زندانبانی دادم که زندانش را ترک کرد...
هنوز جای تو درد می کند....سونامی وجود من شدی...و من هرگز نفهمیدم خودم را چه کردم...دلم برای خودم تنگ شده...دلم به نفرین باز نمیشود...از آدمها می ترسم...ببین چه کردی....
امیدوارم خدایم نخواهد تاوانی بگیرد...من نمی توانم عاشق شوم...
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 10:45 توسط مخلوق
|
الان دارم کم کم حس تحمل موریانه دلتنگی رابینسون کروزویه را درک می کنم...تطبیق با شرایطی که هرگز دوست نداشت..دور بودن از آنی که بود....رابینسون ! درکت می کنم و تحسین برای تلاشی که کردی....هر لحظه نا امید شدن و دوباره به خود امید دادن حتی عبث ،چه دردی دارد....روزگار زنگاری میچرخد...روغن دان را پیدا کنید سرمان رفت....
کاش می دانستم چرا هیچکس چاره ای پیدا نمی کند و همه می روند...کجا ؟؟؟نمی دانم...ته خط چیزی نیست جز آروزی بازگشت که مانند تمام آرزوهایمان می گندد....چقدر بد شدیم...نامهربانی رسم زمانه ایست که صدای پارس سگ همسایه وحشت از آن را هوار می کشد....
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 8:25 توسط مخلوق
|
هیچی بدتر از زندگی میون آدمهای احمق نیست....آدمهای نفهم که به درد کشیدن تو می گن تلاش برای زندگی...به دردی که توی قلبت داری می گن درد معده...به آدمهای احمق فقط می شه لبخند زد نه از روی دل خوش ...زهر خندی تحویل جماعت نادان....
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 8:40 توسط مخلوق
|
سلام دوستان....متأسفانه در زمانی که بلاگم غیر فعال بود گویا دستخوش تغییراتی شده که من کاملا بی اطلاعم...عکس ها تغییرات نامناسبی داشتند...اگر در متن نوشته ها تغییری باشد نمی دانم...فرصتی پیش بیاید اصلاح خواهم کرد...تا جایی که توانستم مجبور به حذف تصاویر شدم.....از شما که تغییرات نا مناسب را پیش از من دیده اید عذر خواهی می کنم....
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 11:10 توسط مخلوق
|
سلام...۹ ماه از آخرین بار که آمدم گذشت...طفل غمم زاده نشد...دلم هوایتان را کرده بود...در و دیوار وبلاگ را تکاندم...عین کودک جا مانده از مادر چه غریب افتاده بود....
دلم می خواهد دوباره بنویسم...دوباره من شدم و دل و قلم و یک فنجان چای داغ داغ....راست می گویند زندگی دوار است...و من روی نقطه ای ایستاده ام که ۳ سال پیش ایستاده بودم....تنهاییی ...به آن خو بگیری دلت نمی آید برود...زجرت می دهد...نابودت می کند...و تو در آغوش او مست می شوی...و او پا می گیرد...بزرگ میشود...تورا ...زندگی تورا همه را می بلعد...و تو دیگر نیستی....
به قول او که می گوید: هوای حوصله ابریست....
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 3:0 توسط مخلوق
|

گریه در گریه....
خنده به شوق....نوش نوش...
لا جرعه لیالی...
در جمع من و این بغض بیقرار جای تو خالی....
نیازمندم تا دگردیسی کنم...تمام آنچه را که در من هست و نیست...باید می بود و نباید باشد...
من نیازمند تعمقم...تفکر...در من .. در تو ...در هر چه توهم من است و ...باور تو....در هر چه ایمان است و خیال....
زندگی مرا با خود برده است ...بوی روزمرگی از سر و جانم بالا می رود...گفته بودم شنا کردن نمیدانم؟؟
در آنچه زنده بودن است بواسطه غرق شدن مرده ام....زندگی کجاست؟؟کاش کسی به او می گفت دلم برایش لک زده است...دلم در زیر آرزوهایی تلنبار با بوی او دق کرده ست....
نیستم...حتی با خودم!!!!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 22:41 توسط مخلوق
|
سالها مي گذرد از آخرين باري كه با محبت به كسي فكر كردم....تقريباً ديگر تكرار نشد....تمام وقتها فكر مي كردم بدون كوچكترين احساسي....
روزهاي گذشته را برايتان تجزيه مي كنم....
حسم را زير و رو كردم....يك چيزي كم است...يا شايد اضافه است....يك چيز سر جايش نيست...حس بدي دارم...سالهاست اين حس را يدك مي كشم....مثل يك اختاپوس روي تمام حواسم چنبره زده است....مي خواهم دوست بدارم نمي توانم، مي خواهم خوب بودن ها را باور داشته باشم....نمي توانم....
روزي يك احساس مجسم( يك نفر) پرسيد: مي داني در حال فراري؟؟؟ از چه؟؟؟
تمام روز فكر كردم....آنكه فرار مي كند از چيزي مي هراسد....پس من مي هراسم...مي ترسم....آنچه مرا آزار داده است ترس بوده است....ترس از تنهايي دوباره....ترس از شكسته شدن تكراري....ترس از نابودي....ترس از دست دادن....بي نهايت از آن گريزانم.... گاهي فكر مي كنم رها شده ام از تعلقاتم....اما اين ترس به من می گوید: زهی خیال باطل ....
هنوز حس ديگري با من است كه آزار مضاعفم مي دهد....يك احساس لا ابالي....كينه...روز بروز بزرگتر مي شود....مثل يك خوره....تمام وجودم را هر روز مي خورد ...و روز ديگر دوباره از نو شروع مي كند...
كاش مي توانستم آنقدر بزرگ شوم تا بگذرم...از هر كسالتي كه تحمل كردم...از عفونتی که تمام مرا مسموم کرده است...از یک خماری دردناک که احساس های نابم را لگد کرده است....کاش می توانستم آنقدر مهربان شوم تا برای او که مرا درس عبرت سایرین ساخت گریه کنم....کاش می توانستم بگذرم تا از من بگذرند....
این است آنچه در روز هایم می گذرد....می خواهم برای روحم طلب آمرزش کنم تا آرام بگیرد....سرگردان شده ام در آرزوهای تلنبار شده ام....خدایم مرا بیامرز و بگذار تا بگذرم از این درد کهنه....
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:14 توسط مخلوق
|

به صلیب می کشم تمام خوبی ها را ،تمام خوبی کردن ها را ،تمام خوب بودن ها را..خسته ام از هر چه مرا بشکند...هزار هزار هزار تکه شده ام ...فکر هایم را بلند بلند می خوانم تا بدانند دیگر نمی خواهم خوب باشم...گناهوار شدن دنیایی دیگر است..هر چه هست دیگر نمی شکنم....فرار می کنم از تمام تیغ ها و تبر ها و تیشه ها ..ترک هایی که ریز ریز ریز تمامم می کنند....میخواهم در عین بد بودن تمام شوم تا طلبکار از دنیا نروم...تا آرزوهایم را به گور نبرم....جایم را تنگ می کنند.....
کوچه ای که اندر خم آن بودم طولانی شده است....می ایستم ..همین جا...مقصدی نیست...مقصد آنجاست که من می خواهم....می خواهم خلاف تمام اسلوب ها و آیین های مقدس دیگران زندگی کنم تا بشوم درس عبرت سایرین....غیر منصفانه است که بعد از این همه عمر کش آمده هنوز نمی دانم چه کاره ام؟؟؟
آدم های خوب !! اجازه بدهید مثل شما نباشم .با کمال احترام خود را از زمره شما خارج کرده و اعلام میدارم از این تاریخ از ادامه همکاری با شما معذورم....
به قول یک آدم خوب : "چقدر عمیق سطحی شده ای"....می خواهم سطح باشم تا سبک زندگی کنم...رسالتی ندارم.... فقط اجازه بدهید به اندازه سالهایی که در این زمین جا اشغال کرده ام بفهمم، به اندازه ساعت کند و مزمن زندگی در حال زوالم به آرزو های مزخرفم برسم....اجازه بدهید خودم باشم برای خودم...خودم فقط خودم.....اینجا و فقط همین حالا....
با احترام
مصلوب
+
نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 13:51 توسط مخلوق
|

امروز صبح وقتی از خانه خارج شدم آبدزدکی دیدم که آب نمیدزدید آرام آرام راه میرفت بدون گناهی کوچک....غروب برگشتم همان آبدزدک را دیدم چند قدم آنطرفترها که مورچگان این لاشخورهای مظلوم آنرا تکه تکه کرده بودند....دلم گرفت...برای دزدی که دزدی نمیکرد....ترسیدم از نکبت مرگ....
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 0:20 توسط مخلوق
|

چه زود و چه بی خبر در اوج شگفتی پروازی را آغاز نمودند بی پایان...
کدامین کلام می تواند سینه سوخته مادری را التیام بخشد که سه فرزندش با هم کوچ را انتخاب می کنند و او می ماند و خاطرات...
کدامین کلام می تواند آرام سازد پدری را که در انتظار قهرمان دیدن پسر دردانه اش است...وای که هیچ دردی بالاتر از این نیست و هیچ مرهمی داغشان را سرد نمی کند....دلم داغ شده است و اشکم روان...
یادتان عزیز و روحتان جاودانه.....خدایتان بیامرزد....
برای آرامش روح جوانشان دعا کنیم.....
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 19:40 توسط مخلوق
|
تو توهمي، اين يك واقعيت است....!!!!
هزاران فرسخ را ره رفتن، در دايره زمان ميليون ها سال را دور زدن، تمام تمام ها را تسخير كردن، براي آنكه تو را به تو ثابت كند كافي نيست! اگر و تنها اگر ايمان به بودنت در قلبت صدايت نكند!!!
هر روز آينه را نگاه كردم ، روزي ۲۴ بار تكرار كردم " من هستم" "من واقعيت وجودي يك فكر هستم" بعد از بار ها و بارها و بارها و تمام زمان سپري شده ، من هنوز نمي دانم واقعيت چيست؟
واقعيت صدايي است كه محكم در گوشم مي پيچد " تو زاده توهمي"
من توهم هستم يا آنچه ميبينم؟!!!!
كاش توهم باشم يا آنچه مي بينم توهم باشد!! توهم قابليت تغيير پذيري دارد ولي آنچه سخت و غير قابل هضم است " واقعيت " است.واقعيت بسيار بسيار گزنده تر و غير منصفانه تر از آنچيزي است كه بتوان پذيرفت. تمام آنان كه واقعيت ها را دانستند توان تحملش را نداشتند اين را اعتراف كردند و چه اعتراف شجاعانه اي بود آنچه مي گفتند!!!
خواننده سكوت من!
معجزات زندگي به گفته همسايه سكوتم! سهم دلهاي پاك است ! اما،....دل خوش كجاست؟ آنچه مسلم است داشتن معجزه بدون دل خوش مثل داشتن ليوان بدون آب است...حسرت آب....
برگشتم تا باز هم براي شما اعتراف كنم...بعد از اين همه روزه نوشتن،غرق زندگي شدن ، فراموش كردن يا سعي در فراموش كردن آنچه در من تكرار مي شود يا يا يا...
بعد از تمامي بند بازيها و مستي ها، بعد از تمام مثل همه شدن ها،بعد از همه مسموميت هايي كه براي همه آدمها " آدمها" و نه انسان ها عادي بود، برگشتم تا بگويم "من رسم زندگي كردن را نمي دانم" بعد از خيلي زمان ها فهميدم كه از زندگي نمي دانم حتي اندازه گاز زدن يك سيب آن هم با پوست!!!
اما آنچه دانستم اين است:
زندگي مثل همه بودن نيست و واقعيت الزاماً آنچه همه انجام ميدهند نيست، گاهي يك توهم اپيدمي مي شود....
اعتراف سرخ:
هواي زندگي هيچ بوئي ندارد
هيچ رنگي ندارد
هيچ صدايي نيست
مترسك كاغذي روياها را باد برد!!!
تو زاده توهمي! واقعيت اين است!!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 9:35 توسط مخلوق
|